امروز پنج شنبه است, یعنی کلاسای مرسد تمام شده و وقت برگشت به خونه ست. اومدم em-tea یه چایی boba بزنم بشینم تا christine و shagun بیان دنبالم برگردیم bay area. سرم داره میترکه, حالت تهوع دارم, این مدتم کم خوابیدم اصن یه حال معنوی بیخودی دارم الان که نگو یعنی ترکیب سینوزیت و هوای bay area یعنی زجر مرسدم همینطور... دلم بهونه ی کوشا رو هم میگیره. میخوام برگردم خونه خب حالا! این وسط نمیدونم چرا em-tea بوی آرد نخودچی میده از اون وقتاس که همه ی حواس من سوپر حساس شدن نمیدونم چیکار کنم به درو دیوار غر میزنم صبح قبل از کلاس رفتم حمام. کلی هم موهامو خشک کردم. بعدشم با Uber رفتم دانشگاه. بعد از کلاس هم ی
برچسب:
نویسنده: سجاد مرادیان
اومدم بیام بنویسم آدرس وبلاگ یادم نمیومد. آخه همیشه روی بلاگفا سیو بود, نمیدونم چرا همه یوزر پس هام از safari پاک شده. من که چیزیو ریست نکردم بعد از چند دقیقه فک کردن یه اسم یادم اومد زدم دیدم شیش هفت تا پیغام دارم, تعجب کردم که کسی هنوز اینجا رو یادشه بعد نگاه کردم دیدم وبلاگ قبلیمو آورده بودم نظرارو میخوندم, قدیمی بودن. بعضا مال سال ۹۱. تو اون وبلاگ مینوشتم تا جایی که سرورای بلاگفا ترکید و نصف زندگی مکتوبمو پاک کرد بعد دیگه ننوشتم تا این یکی. کامنتا جالب بودن. اغلب مال آدمایی که الان خیلی وقته تو زندگیم نیستن. یه تیکه از یکی از پستارو خوندم, برای چند ثانیه بردم به گذشته جالب بود. قدیم رفتو
اومدم کافه کار کنم بعد از مدتها. what an idea! آهنگای باشگاه رو گذاشته تازه این philz cafe هست که معروفه واسه کار کردن خوبه خلاصه که too much distracting. امشب جلسه ی اول salsa هست با کوشا فردا صبح دل افروز میاد میرم SF بگردیم. اومدم از خونه بیام بیرون دوچرخه م به طرز بدی پنچر شد.
دیروز بعد از بیش از یک سال قورمه سبزی پختم. اینور اونور زیاد خورده بودیم البته, ولی خب خودم نپخته بودم خیلی وقت بود. کلا به جز مرغ یا گوشت گریل شده یا تن ماهی تو خونه اصولا چیزی نمیپذیم. قضیه ی بازگشت به غذای ایرانی هم این بود که دیگه کلا خسته شده بودیم از غذای همه ی ملیت ها, هر چیز گریل شده و صد البته غذاهای بیرون
برچسب: همینا,
نویسنده: سجاد مرادیان